بیوگرافی خوانندگان خارجی

اینگوی یوهان مالمستین (Yngwie Johann Malmsteen)

لارس یوهان اینگوی لنربک (مالمستین) در آخرین روز ماه ژون ۱۹۶۳ در استکهلم سوئد متولد شد. در همان سال گروه بیتلز از لیورپول پدیدار شد تا اثر ماندگاری بر تاریخ موسیقی به جا گذارد.

 

اینگوی حاصل ازدواج کاپیتان ارتش و مادری هنرمند بود. ازدواج آنها مدت زیادی پس از تولد اینگوی دوام نیاورد و به طلاق انجامید. اینگوی در خانواده ای ساده به همراه پدرش و مادرش ریگمور, برادرش ژورن و خواهرش آنا لوییس زندگی میکرد. اینگوی همیشه مادرش را به خاطر یک دوست پسر قدیمی گناهکار میداند. او بسیار سرکش و گستاخ بود و در هر مساله ای که خشونت و ناهنجاری در آن دخیل بود حضور داشت. اولین کوششهای او برای یادگیری درسهای  پیانو و ترامپت به جایی نرسید. گیتار آکوستکی که مادرش برای تولدش در سن پنج سالگی خریده بود دست نخورده به دیوار آویخته بود. وضع بدین گونه پیش رفت تا در ۱۸ سپتامبر ۱۹۷۰ اینگوی به صورت اتفاقی برنامه ای را در باره مرگ بزرگترین گیتاریست قرن یعنی جیمی هندریکس دید. اینگوی ۷ ساله با دیدن صحنه های نواختن گیتار توسط او و قربانی کردن گیتارش در شعله های آتش بر افروخته شد و شعله ای در ذهنش روشن شد. در واقع میتوان اینگونهبیان کرد که هندریکس مرد و اینگوی متولد شد.

اینگوی از آن زمان غوطه ور در کارهای گروه های بزرگ آن زمان مثل دیپ پرپل گشت. و ساعتهای زیادی را وقت صرف باز کردن رمزهای مو سیقی و آلات آن می کرد. نواختن قطعه های کلاسیک توسط ریچی بلک مور او را به حیرت در آورد و مانند چراغ  راهنمایی روشنی راهش شد. به راهنمایی خواهرش جذب کارهای بزرگان موسیقی کلاسیک همچون باخ, ویوالدی و موتزارت و ساختار موسیقی کلاسیک گشت تا سبک منحصر به فرد او به شکل گیری برسد. او روزها ساعات بسیار زیادی مشغول تمرین شد و اغلب کنار گیتارش به خواب میرفت. در سن ۱۰ سالگی او فامیلی مادرش یعنی مالمستین را بر روی خود نهاد. و تمام انرژی و توانش را متمرکز موسیقی کرد و بلافاصله از رفتن به مدرسه سر باز زد. او در مدرسه همیشه دردسر بود. واکثرا در حال دعوا و درگیری بود. باید ذکر کنم که بهترین شاگرد در کلاسهای زبان انگلیسی و هنر بود. مادرش که هدیه الهی که خداوند به فرزندش داده بود را درک کرده بود به او اجازه داد تا در خانه بماند و به مدرسه نرود تا سرگرم تمریناتش شود و دیگر سدی راه پیشرفتش را مسدود نکند.

اینگوی با نگاه کردن به ساختار فرمال موسیقی کلاسیک و همچنین اجرای آتشین هندریکس و نگاه کردن به اجرای قطعاتی از پاگانینی توسط ویولونیست روسی او بالاخره درک کرد که چگونه میتواند با دو معشوقه خود یعنی موسیقی کلاسیک و نواختن گیتار بر روی صحنه تشکیل زندگی دهد. در سن ۱۵ سالگی با یک موتور سیکلت وارد سالن اصلی مدرسه شد و مطمئن شد که دیگر به مدرسه باز نخواهد گشت. او تا آن سن چندین بار ترک و بازگشت به تحصیل داشت.

او مدتی در مغازه تعمیرات گیتار کار میکرد. در همان زمان روزی با یک عود قرن هفدهم مواجه شد. شکل خاص دالبری شکل آن توجه اینگوی را جلب کرد و بلافاصله آن را بر روی یک گیتار قدیمی پیاده سازی کرد. نواختن اینگونه گیتار سخت تر از نواختن گیتارهایی با دسته ساده بود ولی در عوض کنترل روی سیمها بسیار بهتر بود. اینگوی این روش را برای خود و برای بهینه سازی سازهایش انتخاب کرد.
در این زمان اینگوی شروع به نواختن در گروه های مختلفی کرد. اجراهای او بردباری گوشهای مردم سوئد که تا آن زمان به آهنگهای گروه هایی همچون آبا گوش میدادند را میطلبید.

وقتی به سن ۱۸ سالگی رسید ارتش به خاطر ضریب هوشی بالایش پیشنهاد همکاری به او را داد. ولی به قول خودش او حاضر بود بمیرد ولی به ارتش نرود.
او به صورتی کاملا جدی به کار موسیقی مشغول شد و با چند تن از دوستانش شروع به کار کردند.

آنها یک دمو شامل ۳ آهنگ برای یک مرکز نشر و پخش موسیقی فرستادند ولی هیچ وقت بیرون نیامد. اینگوی که از این کار بی نتیجه مانده بود شروع به فرستادن دمو هایش به کشورهای دیگر کرد.

یکی از کارهای او به دست گیتاریست و پایه گذار گروه Steeler مارک وارنی رسید و او از اینگوی برای نواختن در گروهش دعوت کرد. واین آغاز کار او بود.

با شکل گیری گروه steeler نخستین آلبوم آنها که به سبک هوی متال بود و اولین میدان حضور جدی و خاطره انگیز برای اینگوی بود وارد بازار شد. خاطره خوش او از این آلبوم را میتوان نواختن گیتار سولو اول آهنگ Hot On Your Heels نام برد.

بعد از مدتی اینگوی به گروه Alcatraz که گروهی با کلاس کاری Rainbow بود رفت. Alcatraz توسط گراهام بونت تشکیل شده بود. همچنین گروه، چند تکنوازی از اینگوی با نامهای Kree Nakoorie, Jet to Jet و Hiroshima را تهیه کرد. محدودیت اینگوی در تکنوازی باعث شد تا او Alcatraz را نیز ترک کند و به فکر یک اثر شخصی باشد.
اولین کار اینگوی Rising Force نام داشت که یک Solo Album بود و امروزه مرجعی برای neoclassical Rock به حساب می آید. این آلبوم یک اثر برجسته است تا جایی که توانست جایگاه شصتم Bilboard Chart را به خود اختصاص داده و نامزدی بهترین instrumental Album را در Grammy Award برای او به ارمغان بیاورد.


طولی نکشید که افکار, معطوف او شد و در رای گیریها به عنوان بهترین
هنرمند جدید انتخاب شد. در سال بعد به عنوان بهترین راک گیتاریست و آلبوم Rising Force بهترین راک آلبوم سال شد.


آلبوم Rising Force به خاطره دو نوازی Keyboard و Giutar توسط اینگوی و دوست قدیمیش جنز جوهانسونن, از زیبایی و قدرت بسیار بالایی برخوردار بود. اجرای کنسرتهای مختلف برای این آلبوم شهرت زیادی براب اینگوی به همراه آورد به علاوه اینکه او سبک جدیدی از نئوکلاسیک راک را در واژه نامه موسیقی درج کرد.
در سال ۱۹۸۶ انتشار آلبوم Trilogy او را به مقامی رساند که تا امروز برای او باقی مانده است. قدرت در نوازندگی و زیبایی اشعار باعث موفقیت دوباره او شد.
در سال بعد در روز ۲۲ ژون ۱۹۸۷ در استانه تولد ۲۴ سالگی اینگوی دچار سانحه شدیدی میشود. او یک هفته به کما میرود و لخته خونی که در سرش بوجود آمده بود به اعصابش لطمه وارد کرد و باعث شد که دست راستش از کار بیفتد. بعد از مدتی او که زندگی حرفه ای خود را در خطر میدید. با تلاش تمام شروع به درمان دستش کرد. در همین زمان بود که خبر در گذشت مادرش که بخش بزرگی از پیشرفتش را مدیون او بود شنید. مادر اینگوی بر اثر سرطان در سوئد در گذشت.


از طرفی در این زمان اینگوی به خاطر هزینه های سنگین معالجه دستش و عدم فعالیت دچار مشکلات مالی شده بود. با هر تلاشی اینگوی بر تمام مشکلاتش غلبه کرد و بار دیگر به عرصه موسیقی پای گذاشت. حاصل کار آلبوم Odyseey بود. این آلبوم با اینکه کاری دوست داشتنی برای اینگوی نبود ولی با استقبال جهانی روبرو شد. آهنگ و ویدئوی heaven Tonight اینگوی را تا فاصله کوتاهی از آلبوم طلایی بالا  برد.با همراهی جو لین ترنر خواننده سابق گروه Rainbow تور البوم Odyssey آغاز شد. و تمام بلیطهای کنسرت مسکو و لنینگراد پیش فروش شد. بعد از پایان کنسرتها هر یک از اعضای گروه راه خود را رفته و نام Rising Force برای همیشه باز نشسته شد.


با شروع شدن فاز جدیدی از کار اینگوی او یک گروه سوئدی متشکل از  گوران ادمن(Goran edman) کسی که طنین صدایش با ملودیهای اینگوی بسیار سازگار بود. نفر دیگر گروه اسونت هنریسون(svante Henryson ) بود که نوازنده گیتار باس بود و مت اولاسون معروف که نوارنده حرفه ای کیبورد بود. ون نورینگ(Von knorring) نیز به عنوان درامر به گروه دعوت شد. نتیجه کار البوم Eclips بود که به خاطر تبلیغات  نا درست شرکت PolyGram فروش گستردهای در آمریکا نداشت ولی در ژاپن و اروپا بسیار موفق بود. البته در ان زمان شرکت PolyGram نیز با مشکلات مالی روبرو بود و اینگوی به صورتب کاملا دوستانه از این کمپانی جدا شد. و همچنین با انتخاب نیگل توماس به عنوان مدیر جدید قراردادی با Electra Records امضاء کرد.
اینگوی همیشه درباره زندگی خود اینگونه میگوید: زندگی من همیشه مانند یخ و آتش است. گاهی در خوشحالی و موفقیت و گاهی در غم و نا امیدی و در میان این دو جایی برای من نیست.
اولین آلبوم اینگوی برای کمپانی جدیدش Fire And Ice بود که بیانگر احساسات شخصی او و پایدار بر اصول موسیقی کلاسیک بود در همین آلبوم او به آرزوی دیرینه اش یعنی نواختن با ارکستر رسید. که قطعاتی را از باخ در آهنگ No Mercy جای داد. آلبوم Fire And Ice موفقیت بسیار چشمگیری در اروپا و آسیا بدست آورد به طوریکه فقط صذ هزار نسخه ار این آلبوم در ژاپن فروش رفت.
در آستانه تولید آلبوم جدید اینگوی, نیگل توماس مرد. او مدت چهار سال مدیر اینگوی بود. طولی نکشید که Electra Records نیز اینگوی را از صورت کار خود حذف کرد و چند هفته بعداز آن دست راستش در یک حادثه رانندگی شکست. در آگوست همان سال اینگوی قربانی یک اشتباه شد و مدتی بازداشت شد که این اتفاق بسیار خبر ساز بود.
در اکتبر همان سال اتفاقات بد تمام شد و دست اینگوی کاملا خوب شد و قراردادی با کمپانی ژاپنی Poly Canyon Lable امضاء کرد. گروه جدید شامل مایکل وسرا خواننده سابق Loudness, مایک ترنا به عنوان درامر, مت اولاسون برای کیبورد و خود اینگوی نیز برای باس که بعدا از بری اسپارک برای اینکار دعوت شد. که مقدمات کار را برای آلبوم seven Sign فراهم کرد.

درباره نویسنده

پیمان

اضافه کردن دیدگاه

برای ارسال نظر اینجا کلیک کنید

تبلیغات

مطالب پیشنهادی

تبلیغات